تبليغاتX
Farzbood Photo Gallery
قسمت مقالات سایت


ماهی

حمید در خانه تنها زندگی می­کرد. مستخدم همه روزه­اش به علت مریضی دخترش، نیامده بود.

سرما خوردگی، کاملاً او را ضعیف کرده بود. می­خواست بیرون برود تا از داروخانه، دارو و اسپری تنفسی بگیرد. با زحمت زیاد، خودش را روی ویلچر انداخت. دسته­های ویلچر را محکم چسبید و بدنش را کمی جابجا کرد. بعد خم شد و یکی­یکی پاهایش را از روی زمین برداشت و روی پایه­های ویلچر گذاشت.

هوای بیرون سرد بود. مجبور بود کلاه و شال گردنش را هم بردارد. دنبال آنها گشت. همانطور که با دست، چرخهای بزرگ ویلچر را حرکت می­داد، به اتاق بغل رفت. شال و کلاه را آنجا ندید. سری به حال زد و آنها را روی گیره جا­رختی هم نیافت. جستجو فایده­ای نداشت.

تقلای زیاد او را به نفس نفس انداخت. پشت سر هم سرفه می­کرد. به سختی نفس می­کشید. صدای خس­خس نفسهایش، بیشتر و بیشتر می­شد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در   سه شنبه 13 دی1390 ساعت 23:55   توسط رامین فرزبود |  

گزارش هنری از یک گزارش خبری:

با عجله رسیدم. هیچ کس نبود. 

+ سلام آقا تقی، خسته نباشی.

++ علیک السلام.

قطراتِ عرق از پیشانی­اش سرازیر بود. با دستمال کردی قرمزی که همیشه دورِ گردنش بود، عرق را از چهره­ی سیاه و سوخته­اش پاک کرد و دست کرد توی جهنم آتش و گفت:

++ احمد آقا دیر کردی؟

+ آره، یه کم خیابونا شلوغ بود. تو ترافیک، زیاد معطل شدم. جلو سفارت، پرِ جمعیت بود.

++ برایِ چی؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در   دوشنبه 14 آذر1390 ساعت 20:31   توسط رامین فرزبود |  

کاش هیچوقت مرا نمی بوسید


                                                                عکس از: کمال شب خیز 

حس و حال غریبی است. مادرم وقتی رفت، تنها، روسری مشگی­اش را از رخت­آویزِ کنارِ در برداشت، مانتو پوشید، مرا بغل کرد، بوسید و رفت. بوسه­ای گرم، بدون هیچ کلامی.

قبلا با پدرم حرفش شده بود؛ فریاد، جنگ، دعوا. اما حالا با معصومیّتی به لطافتِ گلِ نسترن در صبحِ بهاری و همچون نسترن، شبنمِ صبح­گاهی، بر چهره، رفت.

او دیگر باز نیامده و من همیشه چشم به در دارم تا وارد شود، مرا بغل کرده، به هوا پرتاب کند. وارد شود و زندگی من و پدر مریضم را دگرگون کند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در   سه شنبه 1 آذر1390 ساعت 12:36   توسط رامین فرزبود |  

"پروازِ  خیال"، بازی یا زندگی؟

تنها عنوانی که در مقامِ بیننده برای اولین لحظه به ذهنِ من خطور می کند.

از نظر تکنیکی، عکاس با استفاده از لنزِ واید، خود را بیشتر به سوژه نزدیک کرده تا حسِ یکی بودنِ دیدگاه خود و سوژه را از منظرِ دوربین به بیننده انتقال دهد.

در آن دور دستها، بادبادکِ کوچکی در افق آسمان، تنها به شکل نقطه­ای خیلی کوچک دیده میشود که با ریسمان نازکی به سر انگشتِ جوان، چنان گره خورده که گویی امکان باز شدن نیست.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در   چهارشنبه 25 آبان1390 ساعت 9:36   توسط رامین فرزبود |